بعد از عمری افتخارات کسب شده در نویسندگی حالا نوشتنم نمیاد.شدم مثل اون بچه هایی که از زنگ انشا فراری بودن.
هی روزگار...اگه همینجوری بخوای پیش بری کار به جاهای باریک میکشه ها!
نکن..با ما به از این باش.اوکی؟
جریان سالِ نکو و اینا رو شنیدین که؟
میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست!
حالا وسط پاییزی چه انتظاری دارم جدا؟!
"توکا"
نسبتا صبح الی الطلوع(حداقل واسه من و شما که هست) و بنده تصمیماتی دارم.
ما که مرد عملیم منتها دست این عوامل بیگانه همیشه این وسط ها رو میشه همینه که سالهاست به سرانجام درست و حسابی نمی رسه...کلاغه!
خلاصه.گفته باشم عمو جان.طی بررسی های نسبی این جانب آسمون حدودا همه جا در همین طیف رنگ است و هوا نیمه ابری گاه طوفانی با رگبار شدید!
پس کلاهتو دو دستی بچسب که باد نبره!
به قول شاعر رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود...نه این که کلا نرود!
حالا از ما گفتن بود تو خواه پند گیر خواه به چپتم نباشه ۲ روز دیگه به همین می رسی!
والاااا...!
"توکا"
باید خیلی داغون باشه نه؟خوب...شده حکایت من.اومدم خودمو توجیه کنم کلا رفتم زیر سوال؟!!!
تازه بار اولمم نیست!
ـ یه عذاب وجدان خیلی خفن دارم.اصلا این وجدان منو یه لحظه هم ول نمی کنه!هی همه ی صحنه ها و حرفا و... جلوم رژه میره ومیشه سوهان روح.
تا دقایقی پیش!عذاب وجدانم واسه این بود که بعد این همه این مراسم و اون مناسبت تظاهرات و شعار وکلی برنامه برا ۱۳ آبان! دیروز نرفتم و ...البته الان مساله ی دیگه ای هم بهش اضافه شده که حال و حوصله ی توضیح ندارم!
ـ یه دستکی به سر و روی اینجا کشیدم.بعضی وقتا تغییر دکوراسیون هم انگیزه ی آدمو میبره بالا.باور کن!
"توکا"
اصلا نمی دونم به قول دوستان "باید چه سیاستی رو در پیش بگیرم."
اینجوری فقط ذهن و اعصاب و وقت من که به فنا میره و احساس تنفر از آدم ها و البته خودم!
وقتی همسر دوستت که کلی باهات اختلاف سنم دارن جفتشون به طرز عجیبی بخواد که باهاش ملاقات داشته باشی و بدونی که البته منظور بدی نداره ولی دوستتم از موضوع بی اطلاع باشه تازه یه سوتیه خفن هم داده باشی البته بدون تقصیر! ...خوب واقعا نمی دونم فقط احساس انزجارـ خیانت ـ حماقت و سردرگمی که تمام وجودم رو پر کرده!
"توکا"
جشن بزرگ مرداب
غوکان لوش خوار لجن زی
آن سوی این همیشه هنوزان
مردابک حقیر شما را
خواهد خشکاند
خورشید آن حقیقت سوزان
این سان که در سراسر این ساحت و سپهر
تنها طنین تار وترانه
غوغای بوینک شماهاست
جشن هزار ساله ی مرداب
جشن بزرگ خواب
ارزانی شما باد
هر چند
کاین های هوی بیهده تان نیز
در دیده ی حقیقت
سوگ است و سور نیست
پادفره شما را
روزان آفتابی
دیر است و دور نیست!
"شفیعی کدکنی"
ـ سبز قشنگ بود.ازش خوشم اومد.گفتم تنها نیستم.فریاد زدم.بغض کردم.امید داشتم...
ـ اشک میریزم.به اندازه ی همه ی عمرم بغض دارم.دلم از همه عالم گرفته تر شده.شاید تاریکی اینجا هم نتونه حس و حالم رو خوب نشون بده.امیدم رو گرفتند.به جنون رسیدم!
ـ خدا دیر کرده.نمی بینمش.
ـ کابوس وحشتناکیه.کاش تموم میشد.
"توکا"
بر می گردم...حرف هایی برای گفتن هست،یا دوباره دارم زبان باز می کنم!
"توکا"

