تبليغاتX
دومان
دومان
نگارش در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط توکا
ـ دیدی یکی بیاد یه دروغی بگه که نه فقط دردیشو دوا نکنه تازه کلی هم ضایع تر شه؟

باید خیلی داغون باشه نه؟خوب...شده حکایت من.اومدم خودمو توجیه کنم کلا رفتم زیر سوال؟!!!

تازه بار اولمم نیست!

ـ یه عذاب وجدان خیلی خفن دارم.اصلا این وجدان منو یه لحظه هم ول نمی کنه!هی همه ی صحنه ها و حرفا و... جلوم رژه میره ومیشه سوهان روح.

تا دقایقی پیش!عذاب وجدانم واسه این بود که بعد این همه این مراسم و اون مناسبت تظاهرات و شعار وکلی برنامه برا ۱۳ آبان! دیروز نرفتم و ...البته الان مساله ی دیگه ای هم بهش اضافه شده که حال و حوصله ی توضیح ندارم!

ـ یه دستکی به سر و روی اینجا کشیدم.بعضی وقتا تغییر دکوراسیون هم انگیزه ی آدمو میبره بالا.باور کن!

 

"توکا" 

نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط توکا
کاملا گیج شدم!این دیگه چه مدلیه!

اصلا نمی دونم به قول دوستان "باید چه سیاستی رو در پیش بگیرم."

اینجوری فقط ذهن و اعصاب و وقت من که به فنا میره و احساس تنفر از آدم ها و البته خودم!

وقتی همسر دوستت که کلی باهات اختلاف سنم دارن جفتشون به طرز عجیبی بخواد که باهاش ملاقات داشته باشی و بدونی که البته منظور بدی نداره ولی دوستتم از موضوع بی اطلاع باشه تازه یه سوتیه خفن هم داده باشی البته بدون تقصیر! ...خوب واقعا نمی دونم فقط احساس انزجارـ خیانت ـ حماقت و سردرگمی که تمام وجودم رو پر کرده!

 

"توکا"

نگارش در تاريخ شنبه بیستم تیر 1388 توسط توکا
جشن هزاره ی خواب
جشن بزرگ مرداب
غوکان لوش خوار لجن زی
آن سوی این همیشه هنوزان
مردابک حقیر شما را
خواهد خشکاند
خورشید آن
حقیقت سوزان
این سان که در
سراسر این ساحت و سپهر
تنها طنین تار وترانه
غوغای بوینک شماهاست
جشن هزار ساله ی
مرداب
جشن بزرگ خواب
ارزانی شما باد
هر چند
کاین های هوی بیهده تان نیز
در دیده ی
حقیقت
سوگ است و سور نیست
پادفره شما را
روزان آفتابی
دیر است و دور نیست!

 

"شفیعی کدکنی"

نگارش در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط توکا
ـ فکر کردم باید اینجا رو نارنجی کنم.احساس کردم زیادی دلگیر شده شاید.

ـ سبز قشنگ بود.ازش خوشم اومد.گفتم تنها نیستم.فریاد زدم.بغض کردم.امید داشتم...

ـ اشک میریزم.به اندازه ی همه ی عمرم بغض دارم.دلم از همه عالم گرفته تر شده.شاید تاریکی اینجا هم نتونه حس و حالم رو خوب نشون بده.امیدم رو گرفتند.به جنون رسیدم!

ـ خدا دیر کرده.نمی بینمش.

ـ کابوس وحشتناکیه.کاش تموم میشد.

"توکا"

نگارش در تاريخ شنبه نهم خرداد 1388 توسط توکا
عوض کردن ویندوز و بدبختی هاش یه طرف،بدبختی هایی هم که از لحظه ی شروع به کار شدن خودشونو نشون می دن یه طرف دیگه.فعلا ناراحت favorites های از دست رفته ام هستم...تا به مرور یادم بیاد چه نرم افزارایی رو کم دارم! 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط توکا

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط توکا
شاید نو شوم،مثل همیشه؛ نو شدن ها هیجان انگیز است!

بر می گردم...حرف هایی برای گفتن هست،یا دوباره دارم زبان باز می کنم!

 

"توکا"

نگارش در تاريخ پنجشنبه پنجم دی 1387 توسط توکا
آن یار کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که
یارش
سفری بود

.

.

.

از چنگ منش اختر بد مهر به در برد
آری چه کنم دولت دور قمری بود

 

"حافظ"

نگارش در تاريخ یکشنبه یکم دی 1387 توسط توکا

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور/ کلبه ي احزان شود روزى گلستان غم مخور

اى دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن/ وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن /چتر گل در سرکشى اى مرغ خوش خوان غم مخور

دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نرفت/ دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نئى از سر غیب/ باشد اندر پرده بازیهاى پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهى زد قدم/ سر زنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

اى دل ار سیل فنابنیاد هستى بر کند/چون تورا نوح است کشتى بان ز طوفان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب / جمله می داند خداى حال گردان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید/هیچ راهى نیست کان را نیست پایان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهاى تار/تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

 

"توکا"

پ.ن:پاييز جان،كاش مرا هم مي بردي!

يلدا جان،كاش تمام نمي شدي...!


 
نگارش در تاريخ پنجشنبه چهارم مهر 1387 توسط توکا
باز هم مهر شد...

خيلي وقته كه براي من مهر يعني...باز هم...!

۳۰ ام همين ماه مي شه ۲۲ سال كه نه من حرف كسي رو فهميدم،نه هيچ كس حرف منو.

خيلي و قت هام حرفي نزدم( سرما يه هاي هر دلي حرف هايي است كه براي نگفتن دارد!)

حالا اين منم و كلي سرمايه،پس انداز كه داره خفم مي كنه.

من نمي تونم با خيلي چيز ها كنار بيام، اين نه دست منه نه كسي مي تونه مجبورم كنه...

من خيلي چيزها رو درك ني كنم، نه من مي فهمم نه كسي مي تونه بهم بفهمونه...

خيلي وقته كه منم دلخوش همين بيهودگي هاي همگاني و همه گير شدم،

مدت هاست كه پوچي تمام وجودم رو تسخير كرده،توي تمام لحظه هام رسوخ كرده،تمام افكارم رو 

احاطه كرده...

چيزي جز رفتن نمي خوام...باور كن... هيچ چيز

من ميرم و اين دنيا و همه ي هست و نيستش دو دستي تقديم او نهايي كه دوستش دارن،

ارزوني خودتون...

آهاي...تويي كه منو آوردي، يك بليط برگشت مي خوام...

تو كه ميگي هيچي برات كاري نداره، مگه تمام كردن يكي مثل من چقدر كار مي بره؟

بگذار نباشم، انگار كه نبودم...

قول مي دم پشيمون نشم، قول مي دم برم و كاري به كار هيچ كس و هيچ چيز نداشته باشم.

برم و پشت سرم رو نگاه نكنم، به خواب كسي نيام،برم و...

باقيش براي بعد...

براي وقتي كه من باشم و تو باشي و هيچ كس ديگه.

 

"توكا"

 پ.ن:مي دونم،اين جا من تنهاي تنهام.نه كسي مياد،نه كسي مي خونه،و نه...

اصلا به همين دليل كه بعد از كاغذ، اين  تنها جايي كه مي تونم بي دغدغه افكارم رو پياده كنم.

در سكوت...

درباره وبلاگ

توکا به روی شاخه ی نارنج/ آواز رنگارنگ خود را خواند/ آواز او تا کوه/ آواز او تا جنگل انبوه/ آواز او تا دورترها رفت...!
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
قالب وبلاگ